تبليغاتX
دنیای شیرین




















دنیای شیرین

سلام دوستای خوبم

خوبید؟

این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود نمیتونستم تند تند آپ کنم

شما به بزرگیه خودتون ببخشید که جواب کامنت هاتون هم نمیتونستم بدم

این آخرین پست من تو این وبلاگ هستش

دیگه باید برم برای همیشه

دنیای شیرین هیچ وقت برای من شیرین نبود شما دعا کنید که یه روزی شیرین بشه

امیدوارم از مطالبی که تو وب میذاشتم خوشتون اومده باشه

از همه ی دوستای خوبم هم خداحافظی می کنم

نمیشه دونه دونه اسم ببرم چون خیلی زیادن

فقط ازتون یه چیزی میخوام این که دعام کنید

دعا کنید خدا به من هم یه نگاهی بکنه

امروز روز تولد بهترین دوست و روز میلاد امام هشتمه

روز جشن ۸ ها

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

خدانگهدارتون

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 16:55 توسط شیرین| |


برای روز میلاد تن خود
منه آشفته رو تنها نذاری
برای دیدن باغ نگاهت
میون پیکر شبها نذاری
همه تنهایی ها با من رفیقن
منو در حسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود
منو دور از دل و دیدن نذاری
دلم دل تنگ و مهر تو میخواد
دلم رو در پی غمها نذاری
میام تنها توی قلبت میشینم
منو قلبت رو جایی جا نذاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشن دل نذاری

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 15:50 توسط شیرین| |

 

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم

هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تو رو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت

 

اینم هدیه ی من به تو دوست عزیزم

تولدت مبارک مهربونم

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 15:46 توسط شیرین| |

 

همه از بهـــــــــــــــار مـــــي گن


اما تــــــويي بهـــــــــــــــــــار من


امروز تولـــــــــــــــــــــــــد تـــــــو


نيستـــــــي اما کــــــــــــــنار من


روز تولد تورو با خاطراتت مي گيرم


تو بزم اين تنهايي ها از غم دوريت مي ميرم


شمعــو خودم فـــوت مي کنــــم


خودم برات دست مي زنــــــــــم


امــــــــــــــــروز يـــــــه آرزو دارم


فــقط صـــــداتـــو بشنـــــــــــوم

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 1:15 توسط شیرین| |

یادته یه روز بهم گفتی که هروقت خواستی گریه کنی برو زیر باروون تا یه وقتی یه نامردی اشکاتو نبینه تا بهت بخنده.گفتم اگه بارون نیومد چکار کنم؟گفتی هروقت چشمای قشنگ تو بباره اسمونم گریش میگیره...گفتم پس هر وقت خواستم گریه کنم تنهام نزار.گفتی چشم...

حالا امروز من دارم گریه میکنم.اسمونم نميباره.تو هم اون دور دورا وايستاديو داري بهم ميخندي...!
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:9 توسط شیرین| |


دیشب به خوابم آمدی
با همان لبخند همیشگی...
ای کاش هیچوقت بیدار نمیشدم
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:55 توسط شیرین| |


اشکهای نیامدنت روی گونه هایم ماسیده....
نبوس
نمک گیر می شوی!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:51 توسط شیرین| |

 

نقاشی تو را میکشم
ولی به جای رنگ قرمز
به قلب فلزی ات ضد زنگ میزنم
تا از آسیب اشکهایم در امان باشد

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:50 توسط شیرین| |

هر چه هستی باش!

اما کاش.....

نه! جز اینم آرزویی نیست

هر چه هستی باش!

اما باش!!!

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:43 توسط شیرین| |


آهنگ چشم من از داریوش رو یه بار دیگه گوش کن
تمام حرفاش حرفای منه

آهنگ دیوونه بازی از محسن یاحقی هم گوش کن
این روزا این آهنگ خوب اشکمو در میاره

الآن یه هفته ست منتظرم آلبوم بعدی رو بگی تا گوش کنم و selection خودم رو بگم

تو هم واسه خودتو بگی

یعنی میشه بازم به اون روزای خوب برگردیم؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:38 توسط شیرین| |


نمیگم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی
حدسش رو من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی
روزای اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود
حالا با صد التماسم واسه من شعر نمی خونی

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:34 توسط شیرین| |

 

و حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجیب شتاب می کنی
من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا زخجلت آب می کنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

 

*این شعر تمام حرفای دلمو داره بهت میگه پس حسش کن

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:33 توسط شیرین| |

 توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمونه گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاهه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشماش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راهه یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و خودش هم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا وآیا؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه

دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه...

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:34 توسط شیرین| |

 

دوستت دارم هایت را باور میکنم

درست مثل امضای آخر نامه هایت!

که می گویی خون است

ولی طعم آب انار می دهد!!!

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:33 توسط شیرین| |

 

حال من دست خودم نیس

يه جا آرووم نمي گيرم

دلم از کسی گرفته

كه مي خوام براش بميرم

 

 

*حال منم همین طوره 

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:30 توسط شیرین| |

بعضی وقتا تو دنیا بعضی آدما کم کم بهت نزدیک میشن

بعد کم کم یه جایی تو دلت باز می کنن

تو هم کم کم بهشون عادت می کنی

کم کم دوسشون داری

کم کم می فهمی که فقط دوسش نداری بلکه بهشون نیاز داری

بعد کم کم سعی می کنی به او آدم بگی که یه حسی نسبت بهش داری که تا حالا نسبت به هیچ کس نداشتی

بعد که اون آدم میفهمه...

کم کم می خواد اذیتت کنه

کم کم سعی میکنه از دلت بره بیرون

کم کم دیوونت کنه

کم کم ...

این کم کم ها کم کم تموم زندگیتو به باد میده

بعد دیگه اون موقعست که میگی

ای کاش زمان کم کم نمیگذشت

این کم کم گذشتنا دیگه کم کم آبت میکنه

                                                                                (شیرین)

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:18 توسط شیرین| |

اگه تا روزه قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راهه تو می مونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

نه فقط عاشقت هستم مرهمی روقلب خستم

این تویی که می پرستم سرسپرده ی تو هستم

اگه جای تو به این دل ، همه دنیا روببخشن

می گذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند

میرسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر

دل من داغت رو داره تا ابد تا روزه آخر

اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ی دار

اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی

مهربون یا خود پرستی هر که هستی هرچه هستی

نه فقط عاشقت هستم مرهمی روقلب خستم

این تویی که می پرستم سرسپرده ی تو هستم

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:43 توسط شیرین| |

حال من دست خودم نیس

يه جا آرووم نمي گيرم

دلم از کسی گرفته

كه مي خوام براش بميرم

 

این روزا بد جوری ساکت

این روزا بد جوری سنگم

همه زندگیمو باختم

پای روزای قشنگم

 

 شب و روز کنار من بود

مث سایه ، نازنینی

تو بگو چه حالی داری

وقتی سایه تو نبینی

 

مث آینه روبرومه

حس  بی تو بودن من

دارم از دست تو می رم

عاشقی کن منو نشکن

 

پای دنیای تو موندم

من عاشق   من آدم

تا صدات بلرزه آخر

تا دلت بگیره کم کم

 

 آخرین ترانه هامو

می خونم با چشمای خیس

عاشقی کن منو نشکن

حال من دست خودم نیس
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 12:42 توسط شیرین| |

 

نظر فراموش نشه

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:38 توسط شیرین| |

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت.
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 16:52 توسط شیرین| |

بی تو در خلوت خود شب همه بیدارم
آه آری خفته! که من چشم به راهت دارم
خانه ای ابری و چشمان تو همچون خورشید
چه کنم دست خودم نیست اگر می بارم
کم برای من از این پنجره حرف بزن
من بدون تو از این پنجره بیزارم

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 17:8 توسط شیرین| |

هوا موجی زد
علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:
میان دو دست تمنایم روییدی
در من تراویدی
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم
نه صدایم
ونه روشنی
طنین تنهایی تو هستم
طنین تاریکی تو

سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 17:6 توسط شیرین| |


وقتي كه مي رفتي، بهار بود

تابستان كه نيامدي، پاييز شد

پاييز كه برنگشتي، پاييز ماند

زمستان كه نيايي، پاييز مي ماند

تو را به دل پاييزي ات

فصلها را

به هم نريز

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 17:5 توسط شیرین| |


تو آسمون زندگيم ستاره بوده بي شمار
اما شباي  بي کسي يکي نمونده موندگار

ستاره هاي گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دار


 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 3:50 توسط شیرین| |


اگه تنهايي بشه زخم هزار ساله عشق
من هزار سال ديگه منتظر تو ميمونم
اگه روزي صدامو تو گود شب چال بکنن
من برات هر شعري رو با لب بسته مي خونم
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 3:49 توسط شیرین| |


توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دوتا خسته دوتا تنها،یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق منو تو قصه هست قصه دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو

راه دوری بین ما نست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند منو تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم

کاشکی این دیوار خراب شه منو تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم


 

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 18:2 توسط شیرین| |

یک نفر .......

یک جایی ........

تمام رویاهاش لبخند توست

احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر وقت احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به یاد داشته باش که

یک نفر .........

یک جایی ...........

در حال فکر کردن به توست

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 0:53 توسط شیرین| |

باید به خودم یاد بدهم که :

 همچون سکه دورو نباشم .

همچون اینه روراست و صادق باشم .

 همچون باد زود گذر از مشکلات بگذرم .

 همچون اب درون کتر ی زود جوش نیاورم همچون پول بازیچه ی دست دیگران نباشم.

همچون تقویم تاریخ های مهم زندگیم را ثبت کنم . همچون نخ و سوزن فاصله ها را از میان بردارم .

همچون شکر زندگی را برای دیگران شیرین کنم . همچون وقت برای خود و دیگران با ارزش باشم .

همچون جاده حد و مرزهای زندگیم را مشخص کنم . همچون زنگ ساعت خودم را از خواب غفلت بیدار کنم

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 0:52 توسط شیرین| |

 

چقدر سخته قدت کوتاه باشه و دیوار آرزوهات بلند

چقدر سخته دستت کوتاه باشه و سیبهای شیرین با تو خیلی فاصله داشته باشند

چقدر سخته وقتی نداشته باشی و رسیدن به مقصد طولانی

چقدر سخته دلت بزرگ باشه و برای چیزهای خیلی کوچیک تنگ بشه

چقدر سخته چشمهات آبی باشن ولی همه چیزو سیاه ببینی

چقدر سخته کنارش باشی و نتونی حرفتو بهش بزنی

چقدر سخته تو قلبت باشه و با ضربانهای قلبت همیشه تو قلبت بیدارش نگه داری و همیشه باهات بمونه و باشه ولی ولی نتونی ببینیش

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 0:50 توسط شیرین| |

 

فرشته از سنگ میپرسه چرا از خدا نمیخوای که تو رو انسان کنه؟

سنگ میگه هنوز انقدر سخت نشدم که انسان باشم....!!!!

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 3:24 توسط شیرین| |


Design By : Night Skin